و آنگاه با دردی خاموش . . . دردی که درمانش در آن نقطه نوری در انتهای این دره تاریک است پیش میرویم . . . به امید رسیدن به نور . . .نوری در از شعف و زیبایی . . . اسب سیاه من با نفس های آتشین . . . دره را روشن میکند . . .صدای باد می وزد در گوشم . . . و آن مار میپیچد در دور گردنم . . . ما میرویم به سمت نور . . . میگوییم اگر اسب از تشنگی نمیرد حتما می رسیم . . . میگوییم اگر مار حلقه دور گردنم را محکمتر نکند زنده می مانم و حتما می رسیم . . .تاریکی و آتش و باد و صدای فش فش مار و ضربه های سم های اسب سیاه من بر زمین . . . موسیقی ساخته که در پیش زمینه ذهنمان نقش بسته . . . نگاهی به اطراف می اندازم . . . اسب خود را و آن ماری که بر دوشم و گردنم حلقه زده . . . این است زندگی ؟ The JokeR
ما دوستیم..نه دشمن...جایز نیست که دشمن باشیم...اگر چه هیجانات بر ما قالب می شوند...جایز نیست که ریسمان محبت را قطع کنیم...نوای جادویی خاطرات آن هنگامی که دوباره نواخته شوند... فزونی می گیرند... و به فرشتگانه ذاتی و نیک سرشت ما تبدیل می شوند...